تبلیغات
رضــوی - مطالب بهمن 1389
 
رضــوی
شـعـر اهـل بــیــت(ع)
درباره وبلاگ


با سلام
دوستان همراه با این وبلاگ
مدتی است دم از اهلبیت(ع) می زنم و امیدوارم خدا قبول کنه .در این راه یک شعر خوب خیلی مهمه تا با محتوایی قوی مستمع رو متوجه اهل بیت (ع) کنه.به یاری خدا سعی کردم این موضوع رو مدّنظر داشته باشم. چند سال قبل تصمیم گرفتم اشعار منتخب رو در وبلاگی ثبت کنم تا دیگران هم استفاده کنند و دعامون کنند.تا حدودی این امر محقق شد و در کنارش با وبلاگ دوستانی آشنا شدم که هم از شعرشون در مجالس استفاده کردم هم در این وبلاگ و سعی کردم امانت رو رعایت و منبع برداشت شعر و نام شاعر رو بنوسم یا لینک کنم.
امیدوارم شما دوست گرامی از این اشعار استفاده کنید و من رو راهنمایی کنید تا وبلاگ بهتری خدمتتون ارائه کنم.
انتقادات شمارو هم به جون و دل می خرم .
ما رو دعا کنید.
ذاکرالحسین(مسعود جعفری بفرویی)

مدیر وبلاگ : مسعود
نویسندگان

در نگاهت غروب دلتنگی
آسمانی پر از شفق داری
گرد پیری نشسته بر رویت
ای جوان غریب حق داری

همدم لحظه های تنهائیت
می شود اشكهای پنهانی
تب محراب و بغض سجاده
تا سحر سجده های بارانی

خاطری خسته و پریشان از
شهر دلگیر سایه ها داری
ماه غربت نشین سامرّا
در دل خود گلایه ها داری

هر دوشنبه غبار دلتنگی
كوچه كوچه دیار دلتنگی
قاصدكها خبر می آوردند
از تو و روزگار دلتنگی

ابرها را به گریه می آورد
ندبه هایی كه در قنوتت بود
بگو آقا بگو كدام اندوه
راز تنهایی و سكوتت بود

روز جمعه به وقت دلتنگی
می روی از دیار غم اما
صبح یك جمعه می رسد از راه
وارث سرخی شقایقها

ابتدا قبر مادر باران
كه در آفاق اشك پنهان شد
بعد ترمیم مرقد خاكیت
گنبدی كه گلوله باران شد

نقشه‌ی شوم قتل آئینه
بركات جدید این شهر است
زخمهایی كه بر جگر داری
از كرامات تازه‌ی زهر است

تشنگی، تشنه‌ی لبانت بود
سرخ آمد ترك ترك گل كرد
داغ قلب پر از شراره‌ی تو
راز یک زخم مشترک گل کرد

خوب شد قدری آب آوردند
تشنه لب جان ندادی آقا جان
بوی كرب و بلاست می آید
السلام علیك یا عطشان

روی تل داشت آسمان می دید
در هجوم سپاه سر نیزه
پیكر ماه ارباً اربا شد
سر خورشید رفت بر نیزه

منبع: کاروان دل



نوع مطلب : یوسف رحیمی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

ما خیل بندگانیم ما را تو می‌شناسی
هر چند بی‌زبانیم، ما را تو می‌شناسی

ویرانه‌ئیم و در دل گنجی ز راز داریم
با آنكه بی‌نشانیم، ما را تو می‌شناسی

با هر كسی نگوئیم راز خموشی خویش
بیگانه با كسانیم ما را تو می‌شناسی

آئینه‌ایم و هر چند لب بسته‌ایم از خلق
بس رازها كه دانیم ما را تو می‌شناسی

از قیل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از این و آنیم ما را تو می‌شناسی

از ظن خویش هر كس، از ما فسانه‌ها گفت
چون نای بی‌زبانیم ما را تو می‌شناسی

در ما صفای طفلی، نفسرد از هیاهو
گلزار بی‌خزانیم ما را تو می‌شناسی

آئینه‌سان برابر گوئیم هر چه گوئیم
یكرو و یك زبانیم ما را تو می‌شناسی

خطّ نگه نویسد حال درون ما را
در چشم خود نهانیم ما را تو می‌شناسی

لب بسته چون حكیمان، سر خوش چو كودكانیم
هم پیر و هم جوانیم ما را تو می‌شناسی

با دُرد و صاف گیتی، گه سرخوش است گه غم
ما دُرد غم كشانیم ما را تو می‌شناسی

از وادی خموشی راهی به نیكروزی است
ما روز به، از آنیم ما را تو می‌شناسی

كس راز غیر، از ما نشنید بس «امینیم«
بهر كسان امانیم ما را تو می‌شناسی

حضرت آیة الله خامنه ای

صفحه اول


نوع مطلب : رهبر معظم انقلاب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
یکشنبه 10 بهمن 1389


نوع مطلب : امام زمان(عج)، شعرای دیگر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
جمعه 8 بهمن 1389

هنگامه رنج و غم و ماتم شده امشب

 گریان، زغمى دیده عالم شده امشب

آهنگ سرشكم، كه رسد بر لب مژگان

 با این دل سودا زده همدم شده امشب

پایان شب آخر ماه صفر است این

 یا آنكه زنو ماه محرّم شده امشب

مهتاب، رخ خویش نهان كرد زماتم

 چون رحلت پیغمبر خاتم شده امشب

از داغ جگر سوز نبى سیّد ابرار

 نخل قد زهرا و على خم شده امشب

شد كار فلك، خون جگر خوردن از این غم

گردون، ز محن با رخ درهم شده امشب

سیماى جهان، غرقه خون دل «یاسر»

 در سوگ رسول اللّه اعظم شده امشب

 (محمود تارى «یاسر»)



نوع مطلب : پیامبر(ص)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
پنجشنبه 7 بهمن 1389

یک عمر در حوالی غربت مقیم بود

آن سیدی که سفره ی دستش کریم بود

خورشید بود و ماه از او نور میگرفت

تا بود ، آسمان و زمین را رحیم بود

سر می کشید خانه به خانه محله را

این کارهای هر سحر این نسیم بود

آتش زبانه می کشد از دشت سبز او

چون گلفروش کوچه ی طور کلیم بود

این چند روزه سایه ی یثرب بلند شد

چون حال آفتاب مدینه وخیم بود

حقش نبود تیر به تابوت او زدن

این کعبه در عبادت مردم سهیم بود

بی سابقه است حادثه اما جدید نیست

این خانواده غربتشان از قدیم بود

آقا ببخش قصد جسارت نداشتم

پای درازم از برکات گلیم بود                                                             

رضا جعفری

نقل از: سایت شیعتی

 



نوع مطلب : اهل بیت(ع)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
پنجشنبه 7 بهمن 1389

غم غم می خورم و غم شده مهماندارم

غیر غم کس نبود تا که شود غمخوارم

گر چه از زهر هلاهل جگرم می سوزد

می دهد خاطره کوچه فقط آزارم

خانه امن مرا همسر من ویران کرد

محرمی نیست که گردد ز محبت یارم

هر چه می خواست به او هدیه نمودم اما

پاسخی نیست به جز سینه آتش بارم

روزه بودم طلبیدم چو از او جرعه آب

خون دل شد ز جفا قوت من و افطارم

می زند زخم زبان لیک نگوید گنهم

خود نداند ز چه برخاسته بر پیکارم

من همان زاده عشقم که به طفلی محزون

شاهد مادر خود بین در و دیوارم

هرگز از خاطره ام محو نشد کودکیم

پاره پاره جگر از میخ در و مسمارم

تیر باران شده از کینه تن و تابوتم

تحفه از همسر بی مهر و وفایم دارم

قبر ویران شده از خاک بقیع می گوید

بهر مظلومی من این سند و آثارم

   حبیب الله موحد
                                                          


نوع مطلب : اهل بیت(ع)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
پنجشنبه 7 بهمن 1389

مدینه شد ز داغ مصطفى بیت الحزن امشب

 فضاى عالم هستى بود غرق محن امشب

مكن اى آسمان روشن چراغ ماه را كز كین

چراغ لاله شد خاموش در صحن چمن امشب

نه تنها ماتم جان سوز پرچمدار توحید است

 كه هستى شد سیه پوش امام ممتحن امشب

گهى گریم ز داغ جانگداز حضرت خاتم

گهى نالم چو نى در سوگ فرزندش حسن امشب

فدا شد ناخداى فلك حق در بحر طوفان زا

 كه شد دریاى دیده در عزایش موج زن امشب

دهد غسل از سرشك دیدگان با زارى و شیون

 علىّ بت شكن جسم نبى بت شكن امشب

نمى دانم چه حالى مى كند پیدا امیر عشق

 چو مى سازد تن آن جان جانان را كفن امشب

شد از داغ دو ماتم قلب زهرا لاله سان خونین

 كه در دشت بلا گم كرده یاس و یاسمن امشب

چراغ انجمن آرا شده خاموش و اهل دل

كند روشن چراغ آه در هر انجمن امشب

سرآمد بر همه غم هاست داغ ماتم خاتم

 كه امّت را برون رفته است روح از ملك تن امشب

شرر زد «حافظى» بر دفتر دل خامه ات كاین سان

 كه آتش مى زنى بر جان، تو با سوز سخن امشب

 (محسن حافظى)



نوع مطلب : پیامبر(ص)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 6 بهمن 1389

این روایت كه رسیده به همه

نقل گردیده ز ام‏السلمه

گفت دیدم كه به هنگام وداع

با نبى دشمن او كرد نزاع

خواست احمد كند از حق تأیید

جانشینى على را تأكید

لب چوتر كرد به تمجید على

شد عیان كینه خصم ازلى

دست دیرین عداوت رو شد

مصطفى را، عدویش بد گو شد

تیر كین در هدف جانش كرد

خسته از تهمت هذیانش كرد

بین حضار پر از همهمه شد

نگران‏تر ز همه فاطمه شد

به عدو خرده گرفتند همه

اشك از دیده بسفتند همه

شد پیمبر چو مهیاى جنان

آمد از مأذنه آواى اذان

راه ابلیس به محراب افتاد

اولى، جاى پیمبر استاد

مصطفى خسته و بى تاب آمد

سر خود بسته به محراب آمد

دل پر غصه حیدر بگرفت

زیر آغوش پیمبر بگرفت

با تب و تاب به محراب رسید

خویش را تا سر سجاده كشید

با چه حالى به نمازش پرداخت

كار را با مدد حیدر ساخت

بعد سجده چو به پا مى‏افتاد

لاجرم تكیه به حیدر مى‏داد

او كه در راه هدایت فرسود

پس از اتمام نمازش فرمود

دو امانت به شما بسپارم

بهرتان عترت و قرآن دارم

این دو را خوب تمسك جوئید

زین دو، تا حشر تبرك جویید

چونكه برگشت پیمبر به حرم

سوخت چون شمع سراپا ز الم

گرد او اهل حرم جمع شدند

همه پروانه آن شمع شدند

شكوه چون فاطمه بر بابا كرد

پدر از مرحمتش نجوا كرد

دو سخن زیر لب آنگاه، رسول...

گفت آهسته به زهراى بتول

گفت از هجرت و، زهرا گریید

گفت از وصلت و زهرا خندید

ساعت موت اباالقاسم شد

نوبت آه بنى هاشم شد

آه از این موقف پر شیون و شین

سینه احمد و قلب حسنین

نور جبریل امین ظاهر شد

ملك الموت نبى حاضر شد

صبر كن اى ملك نیك سرشت

كه شده سینه او دشت بهشت

صبر كن این دو عزیز اللهند

ناز پرورد رسول اللهند

این دو مظلوم، گرفتار شوند

تیر باران ستمكار شوند

این یكى كشته به بطحا گردد

وان یكى كشته به صحرا گردد

این یك از زهر جفا كشته شود

وآن به خون پیكرش آغشته شود

شاعر: ؟؟؟

                                                                                

 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 6 بهمن 1389

ملک الموت مزن شعله به زخم جگرم

وای من گر تو مدارا نکنی با پدرم

صبر کن سیر ببینم رخ بابایم را

چه کنم سد نگاهم شده اشک بصرم

قسمت این بود که بالای سرش بنشینم

چشم بگشایم و جان دادن او را نگرم

وقت جان دادن خود گفت مقدر این است

دو مه و نیم دگر فاطمه را هم ببرم

ای پدر مادر مظلومه من یار تو بود

من پس از رفتن تو جان علی را سپرم

با تن خسته و بازوی کبود از مسجد

قول دادم که علی را به سوی خانه برم

دست از دامن حیدر نکشم یک لحظه

گر بریزند همه اهل مدینه به سرم

قسمتن این بود که بعد از تو بمانم بابا

تا که با دادن جان جان علی را بخرم

به فدای سر یک موی علی باد پدر

گر میان در و دیوار دهد جان پسرم

جگرت سوخت  به هربیت که گفتی(میثم)

اجر این سوختنت با احد دادگرم

حاج غلامرضا سازگار

 



نوع مطلب : پیامبر(ص)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 5 بهمن 1389
نظرات ()


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

حدیث اشك | اشعار اهل بیت (ع)

قرآن وعترت