تبلیغات
رضــوی - مطالب آذر 1389
 
رضــوی
شـعـر اهـل بــیــت(ع)
درباره وبلاگ


با سلام
دوستان همراه با این وبلاگ
مدتی است دم از اهلبیت(ع) می زنم و امیدوارم خدا قبول کنه .در این راه یک شعر خوب خیلی مهمه تا با محتوایی قوی مستمع رو متوجه اهل بیت (ع) کنه.به یاری خدا سعی کردم این موضوع رو مدّنظر داشته باشم. چند سال قبل تصمیم گرفتم اشعار منتخب رو در وبلاگی ثبت کنم تا دیگران هم استفاده کنند و دعامون کنند.تا حدودی این امر محقق شد و در کنارش با وبلاگ دوستانی آشنا شدم که هم از شعرشون در مجالس استفاده کردم هم در این وبلاگ و سعی کردم امانت رو رعایت و منبع برداشت شعر و نام شاعر رو بنوسم یا لینک کنم.
امیدوارم شما دوست گرامی از این اشعار استفاده کنید و من رو راهنمایی کنید تا وبلاگ بهتری خدمتتون ارائه کنم.
انتقادات شمارو هم به جون و دل می خرم .
ما رو دعا کنید.
ذاکرالحسین(مسعود جعفری بفرویی)

مدیر وبلاگ : مسعود
نویسندگان

تلفیق خدا و خون فقط پیکر توست

خورشید گلی از چمن حنجر توست

شب وقف مدار چشم هایت مولا

صبح، آینه ی دستِ بهارآور توست

 محمد حسین انصاری نژاد



نوع مطلب : امام حسین (ع)، شعرای دیگر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 29 آذر 1389

نه تنها تیر و تیغ و سنگ بوده

سر پیراهن تو جنگ بوده

ولی شرمنده زینب دیر فهمید

که انگشتر به دستت تنگ بوده

سید حمیدرضا برقعی

صفحه اول


نوع مطلب : امام حسین (ع)، برقعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

می‌آیم از رهی که خطرها در او گم است
از هفت منزلی که سفرها در او گم است
از لابه‌لای آتش و خون جمع کرده‌ام
اوراق مقتلی که خبرها در او گم است
دردی کشیده‌ام که دلم داغدار اوست
داغی چشیده‌ام که جگرها در او گم است
با تشنگان چشمه‌ی «أحلی‌من‌العسل»
نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است
این سرخی غروب که هم‌رنگ آتش است
توفان کربلاست که سرها در او گم است
یاقوت و دُر صیرفیان را رها کنید
اشک است جوهری که گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی که سحرها در او گم است
 
باران نیزه بود و سر شه‌سوارها
جز تشنگی نکرد علاج خمارها
جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر
نشنید کس مصیبت از این جان‌گدازتر
صبحی دمید از شب عاصی سیاه‌تر
وز پی، شبی ز روز قیامت درازتر
بر نیزه‌ها تلاوت خورشید، دیدنی‌ست
قرآن کسی شنیده از این دل‌نوازتر؟
قرآن منم چه غم که شود نیزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببین سرفرازتر
عشق توام کشاند بدین‌جا، نه کوفیان
من بی‌نیازم از همه، تو بی‌نیازتر!
قنداق اصغر است مرا تیر آخرین
در عاشقی نبوده ز من پاک‌بازتر
با کاروان نیزه شبی را سحر کنید
باران شوید و با همه تن گریه سر کنید

فرصت دهید گریه کند بی‌صدا، فرات
با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات
گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا
باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید
در بر گرفته مویه‌کنان مشک را فرات
چشم فرات در ره او اشک بود و اشک
زان گونه اشک‌ها که مرا هست با فرات
حالی به داغ تازه‌ی خود گریه می‌کنی
تا می‌رسی به مرقد عباس، یا فرات!
از بس که تیر بود و سنان بود و نیزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات
از طفل آب، خجلت بسیار می‌کشم
آن یوسفم که ناز خریدار می‌کشم
بعد از شما به سایه‌ی ما تیر می‌زدند
زخم زبان به بغض گلوگیر می‌زدند
پیشانی تمامی‌شان داغ سجده داشت
آنان که خیمه‌گاه مرا تیر می‌زدند
این مردمان غریبه نبودند، ای پدر
دیروز در رکاب تو شمشیر می‌زدند
غوغای فتنه بود که با تیغ آب‌دار
آتش به جان کودک بی‌شیر می‌زدند
ماندند در بطالت اعمال حجّ‌شان
محرم نگشته تیغ به تقصیر می‌زدند
در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تکبیر می‌زدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سینه‌زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجیر می‌زدند
از حلق‌های تشنه، صدای اذان رسید
در آن غروب، تا که سرت بر سنان رسید
کو خیزران که قافیه‌اش با دهان کنند؟
آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند
از من به کاتبان کتاب خدا بگو
تا مشق گریه را به نی خیزران کنند
بگذار بی‌شمار بمیرم به پای یار
در هر قدم دوباره مرا نیمه جان کنند
پیداست منظری که در آن روز انتقام
سرهای شمر و حرمله را بر سنان کنند
یارب! سپاه نیزه، همه دست‌شان تهی‌ست
بی‌توشه‌اند و همرهی کاروان کنند
با مهر من، غریب نمانند روز مرگ
آنان که خاک مهر مرا حرز جان کنند
با پای سر، تمامی شب، راه آمدم
تنهایی‌ام نبود، که با ماه آمدم
ای زلف خون‌فشان توام لیلة‌البرات
وقت نماز شب شده، حیّ علی‌الصلات
از منظر بلند، ببین صف کشیده‌اند
پشت سرت تمامی ذرات کائنات
خود، جاری وضوست، ولی در نماز عشق
از مشک‌های تشنه وضو می‌کند، فرات
طوفان خون وزیده، سر کیست در تنور؟
خاک تو نوح حادثه را می‌دهد نجات!
بین دو نهر، خضر شهادت به جستجوست
تا آب نوشد از لبت، ای چشمه‌ی حیات!
ما را حیات لم‌یزلی، جز رخ تو نیست
ما بی تو چشم بسته و ماتیم و در ممات
عشقت نشاند، باز به دریای خون مرا
وقت است تیغت آورد از خود برون مرا

علی قزوه

صفحه اول


نوع مطلب : امام حسین (ع)، حضرت زینب(س)، علیرضا قزوه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

نه دفن کردن مضمون بی کفن سخت است

نه گوش دادن الواح بی سخن سخت است

 

بدون دیدن تو آینه شدن مشکل

نباشد آب اگربا وضو شدن سخت است

 

ز یاد بردن من آنقدر هم آسان نیست

برای روح فراموشی بدن سخت است

 

به معنی تو ضمیرم به نحو تو مشتق

و گر نه صرف تو و او و ما و من سخت است

 

به راحتی نشدم شاهد حقیقت خویش

شهود جلوه ی گل در کف لجن سخت است

 

خودم حریف خودم بودم و عجیب نبود

اگر شهید شدم جنگ تن به تن سخت است

 

به بوی قرمز سیبی مرا کفن کردند

مگو کفن شدن بوی پیرهن سخت است

 

هزار بار شکستم که زینتت بشوم

تراش خوردن الماسی یمن سخت است 

 

شکستن بت نفسم شکسته نفسی نیست

تبر زدن به سر و دست خویشتن سخت است

 

مگر خلیل بیاید کمک کند ور نه

شکستن همه اعضاء دفعتاً سخت است

 

کجاست ذوق اویس جوان که درک کند

بدون رؤیت تو رؤیت قرن سخت است

 

ردای رفعت دامادی شعیب چه سود؟

زفاف در شب منصوب حرفِ  لن  سخت است

 

برای من که رسیده به خط پایانم

شروع قافیه با مصدر شدن سخت است

 رضا جعفری

صفحه اول


نوع مطلب : امام حسین (ع)، رضا جعفری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

الا ای مه که جلوت می دهی خورشید انور را

به نور جلوه خود می پرانی چشم اختر را

الا ای دختر موسی که عیسی زنده می سازی

دخیلم گوشه چشمی بنده از خاک کمتر را

تویی تالی زهرا س کز شمیم فاطمی بویت

پدر پیش از ولادت بر تو داده نام مادر را

تو مصداق صداقت هستی و در باور عالم

نباشد انتظار دیگری دخت پیمبر را

ز حلم و علم و ایثار و وقار و عصمت و غیرت

تجلی میکنی آئینه وش زهرای اطهر را

اگر چه فاطمه هستی ، تورا معصومه میخوانند

که با نامت نلرزانند دل ساقی کوثر را

تویی تسکین هر درد و یقین دارم اگر بودی

نمیکشت آن غل و زنجیرها موسی بن جعفر را

تو آن بانوی پر مهری که همچون عمه ات زینب

گواهی میدهد هر عضو تو داغ برادر را

تو هم دنبال دلبر کو به کو رفتی ولی چشمت

ندیده از برادر غرق در خون جسم بی سر را



چشم تموم شیعه ها ، ابریه مثل آسـمون

هزار ساله اشکای ما ، می باره از غربتتون

از چشم عالم ، می باره هر دم ، غصه و ماتم

 میون طوفـان غم ریخـته همه بال و پـرم

بی بی جـون جز در خـونة شـما کجـا برم

همة غصه هام از توی چشام جاری می شه

 وقتایی که می شـینم گوشـة خـلوت حرم

 

محسن احمد زاده

صفحه اول

 



نوع مطلب : حضرت معصومه(س)، شعرای دیگر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

دوباره روزای سیاه بیچارگی رسیده

توی خونه ی سینه،خالی از عکس شهیده

دیگه نگاهامون         به زمین کرده عادت

تو آسمون دل           نمیاد عطر شهادت

تو روزگازی که          مرده حتی نجابت

ازاین سیاهی به خدا      شهدا شرمنده ایم

خالی شده جای شما     شهدا شرمنده ایم

              شهدا شرمنده ایم...

ما اوناییم هستیم که گفتیم رزمنده ایم همیشه

ولی یه روز اومد که دیدیم تیشه زدیم به ریشه

حسرتمون امروز         آسمون بهشته

حسرتمون راه            بی نشون بهشته

حسرت گلای           لاله گون بهشته

دلی که تنگه میخونه     شهدا شرمنده ایم

حضرت زهرا میدونه      شهدا شرمنده ایم

             شهدا شرمنده ایم...

رسیده روزی که نباید چشمامونو ببندیم

روزی که باید به هر چی بی دردیه بخندیم

چشم مادری که          هنوزم چشم به راهه

میبینه که امروز          آرزوهاش تباهه

به چشم های من و     خواب راحت گناهه

ازاین که عاشق نشدیم     شهدا شرمنده ایم

ازاین که لایق نشدیم      شهدا شرمنده ایم

            شهدا شرمنده ایم...

 

مجتبی رمضانی

صفحه اول

 



نوع مطلب : شهادت، شعرای دیگر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
جمعه 26 آذر 1389

به هر کجا نگرم جای پای یار من است

برو فراق کناری که یار کنار من است

 

کنار یار اگر داده ام ز دست قرار

قسم به یا که با یار ، این قرار من است

 

گدایی من و مسکین نوازی از چو منی

اگر چه در خور او نیست ، افتخار من است

 

به هر که دامن یاری گرفته می گویم

رها کنید ، اگر یار هست یار من است

 
تو با من و فراقت هماره می کشدم

که پیش یارم و کوه فراق بار من است

 

گدای این درم و دولتم تهی دستی است

تمام ثروت من چشم اشک بار من است.

 

غلامرضا سازگار

صفحه اول

 



نوع مطلب : امام حسین (ع)، امام زمان(عج)، غلامرضا سازگار(میثم)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
پنجشنبه 25 آذر 1389

 

عباس یعنى تا شهادت یکه تازى

 عباس یعنى عشق، یعنى پاک بازى

 با عشق بودن تا جنون، یعنى ابوالفضل

 خورشید در دریاى خون، یعنى ابوالفضل

 جوشیدن بحر وفا، معناى عباس

 لب تشنه رفتن تا خدا، معناى عباس

 بى دست، با شاه شهیدان دست دادن

 بى سر، به راه عشق و ایمان سر نهادن

 بى چشم دیدن چهره رؤیایى یار

 جارى شدن در دیده دریایى یار

 وقتى که اقیانوس را در مشک مى ریخت

 از چشمه چشمان دریا اشک مى ریخت

 این است مفهوم بلند نام عباس

 در ساحل بى ساحل آرام عباس


شاعر:؟؟؟؟؟؟؟؟

صفحه اول

 



نوع مطلب : حضرت عباس(ع)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

چنگ مى زد بغض غربت بر گلوى خیمه ها

شطّى از خون بود جارى روبه روى خیمه ها

گردبادى بود پیدا در کنار قتلگاه

ذوالجناح آسیمه سرمى تاخت سوى خیمه ها

ناله «امن یجیب» از عطر سیب آکنده بود

بر مشامش مى رسید از دور، بوى خیمه ها

آفتابى شعله ور آمد به استقبال او

از عطش لبریز، اما آبروى خیمه ها

بر لبان خشک بانو پرسشى سوزان نشست

پرسش خوورشید جوى و شعله خوى خیمه ها

رعد شد، غرید، سم کوبید و بیتابى گرفت

چنگ زد بغض غریبى بر گلوى خیمه ها

یان گلگون، زین وارونش پیامى تازه داشت

رفت بر باد از نگاهش آروزى خیمه ها

سربه زیر افکند و اشک خیمه زد در چشم او

از اسارت بود زان پس، گفتگوى خیمه ها

شیهه یى از دور مى آید به گوش کاروان

بیقرارى مى کند در جستجوى خیمه ها

محمد على مجاهدى (پروانه)

 



نوع مطلب : امام حسین (ع)، محمد علی مجاهدی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 23 آذر 1389

مى آید از سمت غربت، اسبى که تنهاى تنهاست

تصویر مردى ـ که رفته ست ـ در چشمهایش هویداست

یالش که همزاد موج ست دارد فراز و فرودى

اما فرازى که به شکوه، اما فرودى که زیباست

در عمق یادش نهفته ست خشمى که پایان ندارد

در زیر خاکستر او، گلهاى آتش شکوفاست

در جان او ریشه کرده ست عشقى که زخمى ترین ست

زخمى که جنس گودال، اما به ژرفاى دریاست

داغى که از جنس لاله ست در چشم اشکش شکفته ست؟

یا سرکشى هاى آتش در آب و آیینه پیداست؟

هم زین او واژگونست، هم یال او غرق خونست

جایى که باید بیفتد از پاى زینب، همین جاست!

دارد زبان نگاهش با خود سلام و پیامى

گویى سلامش به زینب اما پیامش به دنیاست:

از پا سوار من افتاد تا آنکه مردى بتازد

در صحنه هایى که امروز، در عرصه هایى که فرداست

این اسبى بى صاحب انگار در انتظار سوارى ست

تا کاروان را براند در امتدادى که پیداست

مى دود اسبى در بادمحمد شریف سعیدى

مى دود اسبى با یال پریشان، در باد

پشت زین خشم دگر دارد توفان در باد

مرد اگر داد زند صاعقه آسا اینک

از تب حنجره اش سوزد میدان در باد

تیغ اگر در کف این کوه نباشد، اینک

مى رود سبزترین جنگل ایمان در باد

از شرار نفس سوخته اش، چون خورشید

شعله مى گیرد گیسوى بیابان در باد

مى رود، از جگر معرکه برمى گردد

بى سوار اما آن سوخته یکران در باد

تا نشنید عطش معرکه، اینک زینب

کوه ابرى ست که مى بارد باران در باد

خیمه مى سوزد و، طفلى که تمامى عطش ست

مى دود تلخ و برافروخته دامان در باد

رودها، مرثیه مى خوانند از دلتنگى

آسمان نیز دریده ست گریبان در باد

مرقدش، مشرق گلهاى فروزان باد!

آن که جان داد چو فانوس فروزان در باد

محمد علی مجاهدی (پروانه)

 



نوع مطلب : امام حسین (ع)، محمد علی مجاهدی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

حدیث اشك | اشعار اهل بیت (ع)

قرآن وعترت